شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

چی میشه

بگذریم، حالا من اینجام، در این جمله، جمله ای باید تموم بشه.

موقع از مسئولیت شونه خالی کردن و دوان دوان به سراغ آرزو های رنگی رفتن نیست و همچین قصدی هم هرگز ندارم ولی نمیدونم با آینده‌م باید چکار کنم. مثل بچه ای که توی بازار گم شده و نمیدونه کجا خانواده‌ش رو پیدا کنه گم شدم و دنبال چیزی میگردم که بتونم دستم رو به سمتش دراز کنم، هدفی، رویایی، معنایی

نمیدونم، شاید علت اینکه آینده‌م رو نمی‌تونم در این رشته تصور کنم این عه که نمیخوام آینده ای درش داشته باشم؟ شاید چوت هنوز کشفش نکردم؟ شاید فقط گم شدم

یادم میاد یک بار توی مترو انقدر با تپش قلب لذت بخشی راجع به این رشته و آینده‌م فکر کرده بودم که چند ایستگاه از مقصد گذشته بود و من هنوز محو آینده لبخند میزدم. دوست دارم سرم پر از رویا باشه، ولی فقط پر از کابوسه.

امشب بعد چند تا گوشه و کنایه‌ی بابا، مثل بچه ای این حس رو داشتم که روزی من از اینجا میرم و دیگه لازم نیست وقتی از دستت ناراحت میشم از روی "اجبار" تحمل کنم،

ولی آیا قراره؟ یعنی واقعا من، من میتونم یه روزی مستقل بشم؟

من ای که الان اگه اسم مادر و پدرم رو ازم بگیری چیزی برام نمی‌مونه؟ من ای که یک هفته هم نمی‌تونم بدون سرپناه خونه و غذای پدرم زندگی کنم؟ اگه همین الان ولم کنن من هیچ جایی و هیچ پولی "برای" خودم ندارم، خرج خودم رو نمی‌تونم در بیارم، غذا اجاره قبض

بحث این نیست که نتونم کار کنم یا هر چی، بحث این عه که چقدر باید در برابر مهارتم بهم پول بدن تا بتونم همچین کاری کنم و کی، کی میتونم به اون مهارت و جایگاه دست پیدا کنم؟

همیشه از اینکه نتونم خودم روی پای خودم بایستم تا بتونم من باشم تا بتونم به خودم اعتماد داشته باشم تا پشتم گرم باشه

همیشه از اینکه نتونم ترسیده‌م.

من راجع به بند بندر رفتار هام، فکر هام و وجودم شک دارم، شاید همین شک بهم اجازه ی تنفس میده.

جدیدا خودم رو مجبور میکنم راجع به آینده‌م رویا بافی کنم، بهترین شرایطی که میتونه رخ بده رو تصور کنم البته که نه خیلی فضایی و به دور از انتظار

توی اون آینده‌ی خوشبینانه خبری از هیچکسی نیست، هیچکس، من تنها نشستم توی تراس و یک لیوان گرم چایی دستمه و احساس تنهایی در برابر شب غم دلنشینی توی دل میذاره و همین.

و نمیفهمم چرا نمی‌تونم چیز بیشتری برای خودم بخوام!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ساعت 21:58  توسط شَلَمبات زده  |