شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

دو نقطه ممنونم از پیامت

تارا ممنونم از پیامت

ببخشید الان مغزم روی اروره و اجازه نمیده جواب در خور شان؟ ای بدم.

صبح بیدار نشدم و هر دو کلاسم رو جا موندم، غری سر بابا زدم، به مامان گفتم چرا اینجوری ای، گفت از این به بعد قرار اینجوری باشم. حقیقت اینه که دیروز با بی احترامی باهاش حرف زده بودم، شاید اون مهسا خفه شده خواست توی اون لحطه ها آزاد بشه، اون عروسک کوکی

خلاصه الان لب جدول نشستم، یه باکس دستبند با یه ماگ گرفتم که از دل مامان در بیارم

حداقل یه آدم تنها که بقیه باهاش خوب تا میکنن، بهتر از یه آدم تنهای تنهای تنهای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت 14:6  توسط شَلَمبات زده  | 

دلم میخواد دوباره به خودم آسیب بزنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت 2:1  توسط شَلَمبات زده  | 

فردا سه تا دستبند برای مامان میگیرم

بعد اینه حالش بد شد، براش گلاب اوردم، نبات ریختم و هل و گلاب و هم زدم و یخ انداختم و گذاشتم کناز دستش و رفتم توی اتاق وجودم کسی رو آزار نده،

توی اتاق بودم و سوزش دستم رو داشتم مزه مزه میکردم که از هال صدای قدم هاش رو شنیدم، لیوان رو خالی کرد روم و گلاب رو ریخت روی خودم و بطری رو پرت کرد روی فرش.

نمیدونستم باید چکار کنم، مثل همیشه برم معذرت بخوام؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت 1:56  توسط شَلَمبات زده  | 

تو اون روز گریه نمیکنی، تو اون روز فرار نمیکننی،تو اون روز فقط نفس عمیق میکشی

ولی یه روزی در حالی که نشستی روی تخت و صدای فریدون فرخزاد میاد، خودت بی مقدمه رو می‌کوبونی به در و دیوار و شروع میکنی به خراش دادن صورتت و مشت زدن به سرت تا دردت بگیره چون تو لایق اون دردی،تو فقط یه سوسکی که تا حالا له نشدی، یه موجود زائد و حالا سکوت پس زمینه رو گریه های منزجر کننده‌ت گرفته

۲۰ تا دیازپام ده میخوری که آروم بشی ولی فقط تلو تلو میخوی، نه آروم نیستی،یه ورق دیگه سرما خوردگی، طولی نمی‌کشه که سرما خوردگی رو بالا میاری و حبه های سفید روی فرش خاک گرفته نقش میبندن باز هق هق گریه‌ت شروع میشه انگار قرار نیست تموم بشه، خشمگینی که انقدر بد باهات تا شده، یادت میاد ۴ سالت بود که مادرت کشیدت کنار و گفت فرق جهنم و بهشت چیه، بعد بهت گفت بابای تو میره جهنم. تو خیلی ترسیدی که بابا باید بسوزه. تازه اگر از خشونت های شدید خانوادگی بگذریم. از آزار های روحی مامان و بی تفاوتی و نبود بابا

ازوقتی ۶ سالت بود و بلد نبودی چطور باید قرص بخوری

البته که خوبی هایی بوده اما مثل یه چسب زخم برای جای خنجر‌.

راستی که چقدر آزارت داد، سه تا از دستنبد هاش رو پاره میکنی و گوی های پلاستیکی و چوبی پخش میشن روی زمین

حس میکنی وجود نداری و یه چیزی باید بهت نشون بده وجود داری، که آدمی، که هستی، درد میکشی پس هستی.

قبلا فکر میکردی آدما از روی خودنمایی به خودشون آسیب میزنن ولی نه، شاید از روی تنفر، شاید احساس ناراحتی ای که نسبت به خودت،، نسبت به نکبت بودنت، نسبت به کم بوندن، احساس خشمت به مادرت، ناامیدی‌ت به پدرت، تنهایی شدیدت

دوست نداری به دیگران آسیب بزنی پس به خودت آسیب میزنی

دونه دونه کبریت ها رو خاموش میکنی روی دستت، باد خنکی از کنار پنجره میزنه به صورتت و بوی خوش کبریت میاد، دستت می‌سوزه، حس میکنی لایقش ای، شاید تنها چیزی که لیاقتش تو داری، بی مصرف، بی فکر، خنگ و ابله و بی آینده

تاول ها رو خالی میکنی و خاکستری کبریت میشینه گوشه‌ی زخم ها، حالا بازوت سوراخ سوراخ شده ، سرت رو تکیه میدی به پنجره و به هیچی نگاه میکنی

میشمیری، ۶۰ تا دیازپام، تلوتلو میخوری اما خوابت نمیگیره، دستت رو به دیوار میکشی که نیوفتی،

کسی نمیپرسه حالت چطوره، مامان ناراحت دست بند هاشه و بابا پای اخبار

این سوراخا قراره تا آخر عمرت، مثل اون خط های زخم چندین ماه پیش بمونه تا یاد باشه چقدر تنها و برخوردی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ساعت 1:48  توسط شَلَمبات زده  | 

ممن گلاب و ب قندی که واسش برده بودم خالی کرد رو .باز شانس اوردن اب جوشِ گلگاوزبان رو خابی نکرد...

میسوختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 19:27  توسط شَلَمبات زده  | 

مامانم‌اومده کنار دارای کشیده، در حالی که حتی نمی‌تونم درست کلمات رو ادا کنم، شرع کرده و به متهم کردنم. کی این کابوس تنهایی تموم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 18:11  توسط شَلَمبات زده  | 

تنهایی یعی اینکه وقتی داری توی استفراغ خودت غلط میزنی و زار میزنی و حتی نمیتونی راه بری حتی یک نفر هم در اتاقت رو نزنه و نپرسه چرا

اگر پرسید شروع کنه به داد و بیداد

تو خوبی، تو خوبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:59  توسط شَلَمبات زده  | 

تارا عزیز ممنونم، التهاب که اون دختر با اون رویا هاش و دنیاش مرده و حلوا هم رو خیلی وقته خوردن

___

جای سوختگی ها میسوزه، خوبه ، خدا قل احساس میکنم هستم

۲۰ تا دیازپام دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:38  توسط شَلَمبات زده  | 

بیست ها دیگه دیازپام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:8  توسط شَلَمبات زده  | 

باقی مونده چوپ کبریت ها رو روی پوستم خاموش کردم

میتونم توشون رو با چاقو عمق بدم تا پیشتر درد بکشم

درد بکشی ذهنت خالی میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:2  توسط شَلَمبات زده  | 

دیازپام ها و قرض کلرزیادپوکساید ها اثر کرده ولی نه برای خواب،

صرفا نیست نم بلند بشم و تلو تلو میخورم

تسبیح های به اصطلاح ارزشمند مامان رو پاره کردم

دو بینی پیدا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:34  توسط شَلَمبات زده  | 

توی استفراغ خودم روی تخت دارم غلط میزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:31  توسط شَلَمبات زده  | 

شکنجه گر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:0  توسط شَلَمبات زده  | 

کاش به جای اینکه به خاطر خودت بری کوله پشتی بخ ی پولش رو بهم میدادی که بهش‌محتاجم، بندازش دور یا خودت استفاده‌ش کن. خودم دارم کوله پشتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:0  توسط شَلَمبات زده  | 

پس این دیازپام ها دارم چه غلطی میکنن کا ه گگگ خوابم نمیبرهتت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 15:59  توسط شَلَمبات زده  | 

مامان اومده خونه و باز برای راحت کردن اعصاب خودش رفته خرید کوله پشتی های اشغالی به در نخور برای من خریده که چندین تا مشابهش رو دارم و به دردم نمیخوره، پولش رو بده به جاش بهم خب اگر مثلا به فکرمی، من این کیف هات رو نمیخوام، خودت استفاده کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 15:43  توسط شَلَمبات زده  | 

امروز قرار بود کلاس طراحی برم ولی حس کردم پوچم و دیگه هر کاری برای ادای زندگی درآوردن مسخره ست

از پیچا پیچ زندگیم و لطمه های روحی روانیم و مشکلات روحی شدید مادرم و پدرم اینجا ننوشتم، قایمشون کردم زیر قالی

ولی امروز در حالی که صبحونه خورده بودم و کنج تخت بودم، ناگهانی و بدون اراده از نقطه‌ی صفری شروع کردم زار زدم، خودم رو به دیوار کوبودنم و بدنم رو کبود کردم و خش دادم، بعد ۲۰ تا دیازپام ده خوردم تا بخوابم

خوابیدم ولی الان باز بیدار شدم، نکبت عوضی. باز بیدارم و ۲۰ تا دیگه خوردم تا بخوابم اما خوابم نمبره

فقط مثل الان دارم هذیون میگم. ووو‌

نمیتونم از جام بلند بشم، یه شکست خورده‌ی نکبت به درد خور کاش زنده به دنیا نمیومدم موجود کریه

تو رو خدا تا شب بخوام تو رو خدا بیدا نشو کثافت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 15:25  توسط شَلَمبات زده  | 

فروپاشی روانی کامل

اگر تا آخر امروز به خودم آسیب نزنم یا موهام رو قیچی نکنم، هنر کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 11:9  توسط شَلَمبات زده  | 

مامان بعد از بهم زدن اعصابم گرفته تخت خوابیده، منم بیدارم.

امیدوارم همیشه خوش بخوابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت 0:58  توسط شَلَمبات زده  | 

دلم میخواد بعد از مهر دیگه نرم مطب و دکتر رو به ایزد منان بسپارم‌.

با حقوقم هم میرم کتاب و نمایشنامه میخرم، یه مقدار رو هم پس انداز میکنم بین دو ترم میرم اصفهان.

زبانم رو می‌خونم، سه تارم رو می‌زنم، نقاشیم رو می‌کشم، کتاب عکاسی رو می‌خونم، عکس های خانوادگی رو هم میدم برای چاپ و میدارم توی آلبوم.

راستی باید چند شماره‌ قلمو بگیرم

یکم زندگی کنیم، ها؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ساعت 0:22  توسط شَلَمبات زده  | 

دو ر می

دو ر می فا

دو ر می فا سل

سل

سل

دو ر می

فا سل

سل دو می ر می ر

سل دو می ر می ر

فا سل دو فا سل دو بم

نذار روی سه تارت دوباره خاک بشینه

کتاب خریم با حقوق این ماه، کتاب های کوچیک جیبی

بوی خوش رنگ روغن

نذار بمیری

بوی خوش چمن

بوی خوش چایی با برگ چای

بوی خوش بارون

سل دو می ر می ر

اشکالی نداره بذار دیگران فکر کنن کمی یا نیستی

بهتر از نبودنه نه

بیا

میسازیمش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:28  توسط شَلَمبات زده  | 

رفتم نوشته های مهر پارسالم رو دیدم و دقیقا انگار مهر امسال نوشته شده بودن

یعنی دارم همینجور به رنج کشیدن ادامه میدم

خب تغییرش بده، بشکنش مهسا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 19:59  توسط شَلَمبات زده  | 

می دونم تاثیرات هرمون ها هم هست اما دیگه واقعا نمیکشم

نمیخوام

4 روز بیشتر نمونده تا اخر مهر، دیگه بعدش نمیام

دارم خودم رو از دست میدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 18:34  توسط شَلَمبات زده  | 

بدم میاد ازت دکتر

از ندونم کاریات

از رفتارت

از بی دست و پایی ت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:46  توسط شَلَمبات زده  | 

الان نوزده سالته

دلت میخواست خونه بخوابی یا پارک لاله باشی ولی اینجایی

اینجا جای تو هست یا نیست؟

میتونی فرار کنی؟ کاش می تونستی ادم بدتری باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:27  توسط شَلَمبات زده  | 

همه چیز بده، همه چیز امروز داره بد پیش میره، یک مریض بد حال

یک مریض هم که نمیتونه بشینه

دکتر هم دیر میاد

خیلی دیر

منم خسته م

و دیگه نمیتونم

تف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 16:22  توسط شَلَمبات زده  | 

اعصابم خورده از استادی که به زور انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت 9:36  توسط شَلَمبات زده  | 

کنستراکتیویسم

چیز شخصی ای نیست، رمز همون قبلی، اگر کسی خواست بهم بگین


برچسب‌ها: دانشکده
Rᴇᴀᴅ ᴍᴏʀᴇ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۳ساعت 19:52  توسط شَلَمبات زده  | 

در مطب چه میگذرد

آقاهه همین الان خیلی جدی نگاهم کرد گفت شما ازدواج کردین؟با حالت گرخیده گفتم نه

گفت نکنیا بعد به خانومش اشاره کرد گفت امشب باید شام درست کنم.

تا اینجاش موردی نداشت،
کسی داخل مطب نبود و خانم (که یلی ان خودشون) با پاشون که یکم لنگ میزد داشت میرفت پیش پزشک، پشتش آهنگ پلنگ صورتی خوند،و به شدت به تصویر میخوند. سورئال ترین صحنه‌ی مطب تا الان بود واقعا*

الانم نشسته داره شرح حال خانومش رو به دکتر میگه

*خانم دکتر خانم من قبلا عین میمون موز دوست داشت، الان دیگه اشتها نداره*
'با بغض'

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ساعت 19:41  توسط شَلَمبات زده  | 

من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۳ساعت 17:29  توسط شَلَمبات زده  | 

Oʟᴅᴇʀ Pᴏsᴛs