قاصدک؟
کار ها تیک میخورن، گاهی هم نمیخورن.
نوشته میشن، لیست میشن، بعضی روز ها به شکل دلپذیری همه چیز مرتب انجام میشه، بعضی روز ها هیچ چیز پیش نمیره. هر چی هست اینجا ما بودن کمتره و به من فرصت من بودن میده، اینکه فکر کنم چه آرزویی دارم، چه آرزویی داشتم، چه هدفی دارم، چه هدفی میخوام داشته باشم، میدونم که عمر هدف ها ممکنه سال به سال سر برسه و هدف جدیدی جاش رو بگیره. گاهی از اینکه به آرزو های نوجوونیم نرسیدم اظهار خوشحالی میکنم، میگم که بچگانه بودن، غیر حساب شده، اون آرزو ها قرار نبودن من رو آدمی کنن که مادرم بتونه بهش افتخار کنه، قرار نبود من رو در وضعیت مالی خوبی قرار بده و شان اجتماعی همتراز خانوادهم به من بده، ولی هنوز هم هر وقت که با خودم تنها میشم مچ خودم رو میگیرم که در نهایت باز هم من بندهی همون آرزو ام، هنوز هم من دلم از این دنیا یک کنج میخواد، و نه قله.
هنوز هم دل من پر میکشه به سوی آرزویی که هیچ وقت تجربهش نکردم، رشته و آیندهی شغلی ای که دوست داشتم. البته که ممکنه فقط از دور و از داخل خیال دلنشین باشه، ولی دوست داشتم نتیجهی این تجربه رو کسب کنم نه اینکه حدس بزنم.