شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

نشستم پشت لپتاپ و دارم کار هام رو میکنم که یکهو یادم میاد، یادم میاد یک سری از افراد این کشور چه اتفاقی براشون افتاد، می‌رم توی خودم و سعی میکنم فکر نکنم، ولی تلاش برای باور اینکه واقعا چی گذشته مثل یک دارکوب مهکم به تنه‌‌ی افکارم میکوبه.

داشتم فکر میکردم که من کلا، کلا میشه گفت هیچی حتی از اخبار اون دوره نخوندم، کلا خودم رو کشیده بودم کنار چون جرات رو به رو شدن نداشتم، حتی ذهنم اون دوران رو از خاطراتم پاک کرده، انگار که هیچ وقت چیزی اتفاق نیوفتاده بوده ولی، ولی میشه جای پاره شده‌ی برگه های این بخش از خاطراتم رو روی سیم سرد دفتر گذشته دید.

یه خشمی در وجود منه که سیاه ترین و کورکورانه ترین آرزو ها رو برای افرادی داره که ....

ولی همین لحظه به خودم میگم نه

ولی برام سخته که چیزی که اونها حق من میدونن من حتی به خودم اجازه نمیدم توی دلم براشون آرزو کنم

نمیدونم

امروز واقعا داشتم میمردم از ترس اینکه حراست نذاره برم داخل دانشگاه و از یکی از سرنوشت ساز ترین جلسه‌ی کلاسم جا بمونم چون چند لحظه فکر کردم ممکنه موقع قدم زدن مانتوم کمی کوتاه تر به نظر برسه و خب، خشم، خشم، خشم

خشم که قلبم رو مچاله میکنه

باز شونه هام درد میکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۵ساعت 22:24  توسط شَلَمبات زده  |