آفتاب
چهارشنبه واقعا روز خوبی بود، کوکی درست کردم و رفتم خونهی خاله، وقتی خاله در رو باز کرد، حیاط پر از نور بود و آفتاب از بین شاخه های درخت های حیاط میتابید به پنجره ها، پنجره ها از داخل خونه، پشت سر خاله انگار عقیق سبزی بودن که نور از شکاف هاشون میدرخشید و لکه لکه روی فرش میافتاد.
چایی خاله دم کشیده روی گاز بود و بر عکس بیرون خونه خنک بود. با نسیم و خاله چایی و میوه و چایی با کوکی خوردیم، وقتی توی اتاق من و نسیم مشغول حرف زدن بودیم خاله کتلت برامون درست کرده بود، سفر ر پهن کردیم و نشستیم و خوشحال بودم، خیلی...
همه چیز رنگ و بوی قشنگ و واضحی داشت، انگار دلیلی برای نگرانی و ناراحتی وجود نداشت.
مقداری نگران نسیم ام، حس میکنم خیلی روش فشاره ولی از طرف دیگه اطمینانی به نسیم ندارم و میدونم خودم هم مشاور و آدم خوبی برای دلداری دادن نیستم و نبودم و نخواهم بود و در کل در اون جایگاه نیستم، از طرفی قدرت نسیم برای دروغ گفتن و حقیقت رو پنهان کردن و داستان سرایی واقعا قابل ستایش عه، برام عجیبه که در کسری از ثانیه و خیلی خیلی با احساسات و حالت هایی که به نظر واقعی میرسن چطور نسیم میتونه دروغ بگه و واقعیت رو پنهان کنه، به نسیم گفتم که اگه راحت نیستی موضوعی رو به من بگی، نگو، ولی تغییرش نده یا دروغ بهم نگو.
و خب با توجه به اینکه نسیم اینطوریه، حتی نمیتونم صدرصد بدونم که داره واقعیت رو میگه با نه، و من دارم برای یک واقعهی واقعی دلداری میدم یا نه.
از اینها گذشته که ترس های منن، در کل واقعا نسیم رو دوست دارم، لبخندش رو و دندون آخرش که افتاده و وقتی نیش تا نیش میخنده اندکی معلوم میشه، موهای موج دارش، چشم های روشن و کشیدهش و صدای زیرش و دست های بلندش، رزندگیشدر عین رنج، نمیدونم نسیم در واقع کیه، ولی برام دلنشینه.
...........
زندگی بابا و مامان خیلی متزلزل شده، اگه مامان بخواد همینطور ادامه بده در نهایت بابا رو از دست میده.
...........
موقع جنگ یکبار داشتم با تارون حرف میزدم و ازش پرسیدم که پس تمام این رنج های بی فایده بودن؟ تارون گفت اره فکر کنم.
فکر میکنم آدم برای اینکه بتونه رنج رو تحمل کنه ازش تقدس و معنی میسازه، فکر میکنه این رنج باطل نیست و حاصلی داره، در حالی که نداره
رنج مثل افت میوفته به تن هستی و برای تحمل این افت لازمه آدم فکر کنه در عوض چیزی بهش داده میشه و سرنوشت براش جبران میکنه، صرفا برای اینکه آدم دووم بیاره و نشکنه، یه جور دروغ شیرین، یه جور خیال واهی
یاد شعر هوشنگ ابتهاج میوفتم. انگار دوباره آدم ها دست و پا شکسته برگشتن به دغدغه های خودشون و در بین این هیاهو، هزاران آدم وجود دارن که دنیا ازشون تهی شده، که سخت اذیت کننده ست.
تقصیر کسی نیست و با غصهی کسی، دوباره جای خالی گام های این افراد پر نمیشه، حرف ناراحت کننده ایه، ولی حقیقته که هر کاری هم که هر فردی انجام بده باز هم هرگز، هرگز، جای خالی افراد پر نمیشه.
ناراحت کنندهست که باید شاهد همچین چیز وحشتناکی بود.
انگار معنای زندگی تهی میشه.