شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

هفت سال

نمیدونم

باید دید چی میشه

آدم سخت کوشی نبودم این مدت، ولی خب، واقعا حالم بهتره از اون افسردگی وحشتناکی که داشتم.

خیلی رندوم توی بلاگفا وبلاگ یک خانمی رو خوندم، خوبی وبلاگ این هست که میشه رفت و حتی ده سال پیش نویسنده رو خوند، اینکه راجع به وضعیت الانش، قبلا چه حسی داشته اون فرد.

خیلی عصبانی بود، از دست همسرشون، خیلی، رفتم به تاریخ نوشته‌ی سال هایی که مربوط به زمان قبل از ازدواجشون بود، ۷ سال پیش، خیلی از دست خانواده‌شون عصبانی بودن، دقیقا از همون جنس

و در تمام طول نوشته های وبلاگ، میشد نوشته هایی رو دید که این عصبانیت متوجه‌ی همکار ها، دوستان، خانواده، همسر و سخت تر از همه خودشون میشد.

و در طول تمام این سال ها، اون عصبانیت، اون ناامیدی در هر شرایط و موقعیت ای مثل یک تیکه جوش چرکی بزرگ باهاشون اومده بود. شاید خود آدم متوجه نشه، اما فردی که از بیرون نگاه کنه، انگار یک الگوی تکرار شونده و همیشگی میبینه

خلاصه زندگی با اون حجم از خشم و عصبانیت و فروخوردن‌شون و این ناامیدی، خیلی خیلی سخته.

نمیخوام هفت سال بعد وقتی به خودم نگاه میکنم، بفهمم که من یک تیکه لجن رو در تمام زندگیم با خودم حمل کردم و در موقعیت های مختلف، همیشه‌ی خدا یک جبهه رو گرفتم، آدم های مختلف رو با یک پیش فرض دیدم و هیچ وقت اندکی به خودم لطف نداشتم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۵ساعت 22:34  توسط شَلَمبات زده  |