رودخونه ها رودخونه ها، منم میخوام راهی بشم، برم به دریا برسم، ماهی بشم...
تیک تیک ساعت توی ذهنم تکرار میشه، گاهی بهش عادت میکنم و داخل افکارم محو میشه، گاهی مثل الان اما نه، پررنگ و پررنگ تر میشه و سکوت با صدای ساعت معنی میگیره.
روز هایی که گذشت پر تنش بودن.
آهنگ رامش توی ذهنم بار ها و بارها تکرار میشه، رها زنگ زد، خوشحال شدم.
دوست دارم این ترم تموم بشه، البته با خوبی و پاسی، هر چند زحمت نکشیدم اما اگه برای اولین بار در طی زندگی پر بارم(!) درسی رو بیوفتم ناراحت میشم، جالبه که تلاشی نمیکنم اما توقع دارم.
باید یک روزی برم شرکت
باید مشق هایی که مونده بنویسم.(به قول افرین)
داشتم فکر میکردم دلم برای درس حسابان تنگ شده،
دلم برای آدم هایی که نبودم تنگ شده
در کل، شاید بشه گفت حالم بهتره، حداقل از دورهی جنگ، از ترم پیش
ثابت قدم تر ام، اما هر لحظه ممکنه تصمیم بگیرم که دیگه نمیخوام قدم ای بردارم و خودم رو پرت کنم، بعد در کسری از ثانیه که کمی با برخورد به ته دره و اتمام حسیِ هستی فاصله دارم، پشیمون بشم و این درد پشیمونی قبل از برخورد با ته دره، من رو بکشه.
برای همین از این نمیترسم که ته دره بمیرم، از این میترسم که از پشیمونی قدمِ دیگه ای نذاشتن، از پشیمونی انتخابم بمیرم و این اتفاق سختیه.