در این سرای بی کسی
فکر نکنم ادمی که قبلا اینجا مینوشت رو دیگه بتونم درک کنم، ترس هاش برای بزرگ باشن یا آرزو هاش دست یافتنی به نظر برسن.
باید انگار خوشحال باشم که بخشی از حداقلی های گذشته بهم برگردونده شده، ولی نیستم...
دلشوره و استرس دارم، انگار تمام مدت داشتم تلاش میکردم از این کابوس بلند شم و الان میفهمم واقعیت عه، قلبم شکسته و تیکه تیکه شده.
از اینکه نمیتونم خودم رو بازسازی کنم میترسم، از فردا میترسم، از گذشته...
خیلی عجیبه ولی الان دلم میخواد برگردم به شب های جنگ، وقتی هنوز در سکوت سخت این روز ها با فاجعه رو به رو نشده بودم، لحظه ی سوختن کمتر دردناکه تا وقتی که باید با تاول هات کنار بیای،
اون شب ها فقط فکر این بود که آیا فردایی میرسه یا نه، و الان که میدونم گویی واقعا از نظر زمانی فردایی هست و زندگی در این فردا بار سنگینی داره و سخت و نفس گیره، همه چیز وحشتناک تر میشه.
دوست دارم برگردم به شب های جنگ که داشتم ذره ذره نابود میشدم، دوست دارم برگردم به وقتی که با مامان و بابا شیرینی میخوردیم و سماور رو می آوردیم جلوی تلویزیون مبادا که از اخبار عقب بیوفتیم، دوست دارم بر گردم به شب هایی که برای افرین نوشته میفرستادم و نوشته های افرین رو میخوندم، بر طبق حروف الفبا از الف شروع کردیم و به اخرین حرف رسیدیم و حالا، انگار دنیا سراسر عدم عه. سراسر نیستی
چجوری میتونم با صدای موشک هایی که شنیدم کنار بیام، با جمع کردن وسایل ضروری، با ترک زندگیِ قبلیم، با نا امیدی هام، با خون، با نا امنی، با گرونی و بی کاری و رخوت ذهن و تن
چجوری میتونم امیدوار باشم...
چجوری میتونم دوباره خورشید رو توی آسمون ببینم و لبخند بزنم و از طلوع ماه ذوق زده بشم
چجوری میتونم به جوانهی ارزن ای دل ببندم