آدم ها آزارم میدن، اذیتم میکنن، بحث های تلخ رو صد دفعه تکرار میکنن، ول نمیکنن
سرم داد میزن
محکومم میکنن
بهم حس گناه میدن
افسردگی و زار و نزار بودنم رو با حسن نیت به روم میارن
ولی،
توی کل این دنیا
کسی بجز خودم، برام ارزش قائل نیست.
و من خودم رو دارم از دست میدم و وابستهی مالیِ خانوادهم ام.
و استقلال دور به نظر میرسه.
گفت ایشالا عوضش بختت خوب باشه.
بیشتر دلم گرفت.
آرزوی مرگ ندارم ولی ، انگاری بیشتر از حتی اون موقع ها که خودکشی های ناموفق رو یکی بعد از دیگری از سر میگذروندم، حتی اون موقع هم انقدر از زندگی دست نشسته بودم. و دلزده نبودم.
بابا من نمیتونم، بخدا نمیتونم. تو رو خدا ولم کنین.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 1:18  توسط شَلَمبات زده