شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

آدم ها آزارم میدن، اذیتم میکنن، بحث های تلخ رو صد دفعه تکرار میکنن، ول نمیکنن

سرم داد میزن

محکومم میکنن

بهم حس گناه میدن

افسردگی و زار و نزار بودنم رو با حسن نیت به روم میارن

ولی،

توی کل این دنیا

کسی بجز خودم، برام ارزش قائل نیست.

و من خودم رو دارم از دست میدم و وابسته‌ی مالیِ خانواده‌م ام.

و استقلال دور به نظر میرسه.

گفت ایشالا عوض‌ش بختت خوب باشه.

بیشتر دلم گرفت.

آرزوی مرگ ندارم ولی ، انگاری بیشتر از حتی اون موقع ها که خودکشی های ناموفق رو یکی بعد از دیگری از سر میگذروندم، حتی اون موقع هم انقدر از زندگی دست نشسته بودم. و دلزده نبودم.

بابا من نمیتونم، بخدا نمی‌تونم. تو رو خدا ولم کنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ساعت 1:18  توسط شَلَمبات زده