شماره ی دوازده

اطاق شماره ی دوازده

امیدوارم از پسش بر بیام

جالبه که کشتی داره غرق میشه، ولی من هنوز اینجا توی این سالن مرطوب نشستم و ته مونده‌ی شیرینیِ بیات ای رو با اکراه می‌خورم. خیلی ها دیگه صبر نکردن، خسته شدن از منتظر غرق شدن موندن، و خودشون رو پرت کردن اون پایین، توی اقیانوس.

بعضی ها دیگه با تخته پاره های سبک و کم جور راهی شدن بلکه به جزیره ای برسن، هر چند متروکه، امیدوار بودن به دوباره حس کردن امنیت زمین و خاک زیر پا.

کشتی داره غرق میشه و من اینجا نشستم و میگم امیدوارم. به چی؟ نمی‌دونم. میدونم از سوار پاره چوب شدن بر نمیام و میدونم هنوز دلم برای غرق کردن خودم رضا نیست.

حسی میگه باید هنوز موند، حسی که باعث میشه شیرینی بیات ای رو با اکراه سق بزنم.

شاید به نظر دیوانگی برسه، ولی باید ساکن این کشتی باشی، تا بفهمی چی میگم.

...

امیدوارم، آخرین امتحان هم تموم بشه.

واقعا، هیچکسی نمیدونه چقدر فشار روی دوش من عه، و کاملا هم نمی‌تونم بیانش کنم، من در بیان و نشون دادن خشم و ناراحتی و نا توانی و مشکلات روحی‌م، ناتوان ام. صرفا میشم یک مترسک بی حرکت، همین.

به مامان یا بابام نمی‌تونم بگم که از شکست عاطفی ای که خوردم ناراحتم و گیجم، نمی‌تونم باهاشون درد و دل کنم، نمی‌تونم بهشون بگم چقدر استرس دارم که تنهاش بذارم مامان رو و شکستنش رو ببینم، زندگی و تحصیل، کیلومتر ها اون ور تر، و همه‌ی اینها به علاوه‌ی تنش و ناراحتی این روز ها، افسردگی همیشگی خودم، پروژه‌م که توی مرحله‌ی صفر عه و من که باز از دور عقب افتادم‌، من ای که توی مسابقه‌ی کی از همه شاگرد زرنگ تره؟ داره میبازه. چه مسابقه‌ی بیخودی، ولی ترک عادت سخته.

و مشکلات دیگه‌ی زندگیم.

کاش حداقل شکست عاطفی ای به این اندازه تحقیر کننده در کار نبود، یا کاش پروژه‌م در مرحله‌ی صفر نبود، یا کاش وضعیت عمومی اینطور نبود، یا کاش خودم افسرده نبودم، یا کاش مادرم افسرده نبود، یا کاش فشار زندگی خانوادگی روی شونه هام نبود.

کاش زمان می‌ایستاد، من سرم رو روی زمین میذاشتم زیر لب میگفتم خسته‌م، و تا وقتی نمی‌خواستم، دوباره جریان زمان به حرکت در نمیومد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۴ساعت 23:23  توسط شَلَمبات زده  |