حلزون ناقص
فکر نمیگردم بلاگفا، بدون فیلتر شکن باز بشه، اما شد.
خب، حالا چه حرفی داری بزنی؟
ذهنم و خودم و وجودم، اونقدر سیاه و خستهست، که توانایی ای نداره. صبح ها دراز میکشه، ظهر ها دراز میکشه، عصر ها دراز میکشه، شب ها اگر شانس بیاره میخوابه.
جالبه، ذهنم و جسمم رو جدا از خودم میبینم، انگار برای من نیستن، انگار وصلن به نخ هایی نامرئی، هر کدوم به هر طرف کشیده میشه، عروسک خیمه شب بازی هم به همون طرف وا میره. عروسک بی نوا، حتی عروسک بی جسمِ خوبی هم نیست، نمایش با کیفیتی ارائه نمیده.
دوست دارم، به خودم حق بدم و بگم ببین، اشکالی نداره.
بعد خودم رو ببخشم، بعد حس کنم وجود دارم.
جالبه وقتی با دوستی حرف میزنم، یعنی صدا شون رو میشنوم، انرژیم به زندگی انگاری کمی بر میگرده، بعد دوباره سریع، مثل آبِ روی خاکستر، خاموش میشه.
دوست دارم، بتونم به خودم بگم تو حق داری
تو حق داری
اما نه، ذهنم، ذهنم بلند داد میزنه، بی پناهم، دادستان خوب و شیوا بدی ها و کاستی هام رو اعلام میکنه، هیئت منصفه با نگاه هایی قضاوت گر و شماتت امیز، نگاهم میکنن، دارم آب میشم و این صندلی برای نشستن یک حلزونِ بی صدف زیادی کوچیکه، نظافچی از جلوی در با خشم بهم نگاه میکنه، احتمالا خستهست از اینکه هر سری، رد لزج من رو از جایگاه محکوم پاک کنه. طفلکی. لحظه شماری میکنم تا زودتر بتونم بر گردم به سلول ام.
روی کاناپه دراز میکشم. قلبم درد میکنه.
از خودم به شدت زیادی متنفرم و این هیچ ربطی به اینکه دیگران دوستم داشته باشن یا نه، موفق باشم یا نه، تعریف یا همدلی یا دلسوزی بشنوم یا نه نداره،
از خودم به شدت زیادی متنفرم
کدوم حلزونی بی صدف به دنیا میاد؟ من سردمه و خونه ای برای خزیدن به داخلش ندارم.
شکست خوردهی منفعل.
حلزونی زشت، که با چشم های بی نهایت ریز و تاری دید ای که داره چیزی نمیبینه، تن زلجش چیزی رو حس نمیکنه، شاخک هاش همیشه زیادی کوتاهن. حلزون ناقص.