<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> شماره ی دوازده </title>
<link>https://shalambout.blogfa.com</link>
<description>اطاق شماره ی دوازده </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 10 Aug 2026 11:47:23 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1757</link>
<description>این چند مدت اتفاقات زیادی افتاد، کارم راه افتاده فعلا و خیالم کمی راحته... ولی خب، گیر کردم و نمی‌تونم توی کلاسم شرکت کنم... اشتباه کردم اینکه دارم به این موضوع فکر میکنم که مادر پدر من همین هستن که هستن و راه من و فکر من باید برای من باشه، نه در راستای اونچه مادر پدرم میخوان و در کل &quot;من&quot; چیزی جدایی از خانواده‌م عه، اینکه من باید همیشه الویت داشته باشه، باعث میشه آروم بشم، برای کار های مامان جوش نزنم چرا اینکار رو کرد چرا فلانه چرا بیساره، مامان مامانه و</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 11:47:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1757</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1756</link>
<description>مثل سگ پشیمان هستم. باید به حرف مشاورم گوش میدادم. باید همونجا می‌موندم و شنبه برای کارای اداری میومدم و بعدم بر میگشتم‌‌. از همه‌ی کار هام عقب افتادم و اذیتم.</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2026 13:53:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1756</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1754</link>
<description>کاش به مامان زنگ نمیزدم کلش لحظه هام رو با مامان به اشتراک نذارم کاش نذارم مامان انقدر روحیه‌م رو ازم بگیره و بزنه توی ذوقم کاش دیگه ایمانی به مامان نداشته باشم مامان گاهی فقط می‌تونه ناراحتم کنه. مامان خیلی آدم سمی ای عه.</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 07:24:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1754</guid>
</item>
<item>
<title>چرت و پرت</title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1753</link>
<description>نور زرد آباژور روی رو تختی قدیمی می‌تابه، می‌دونم که من خیلی وقت شده که نمی‌تونم فکر کنم، تمرکز کنم، میدونم که زیر بهمن دفن شدم و تلاش هام فقط خسته‌ترم کرده، میدونم توی صحرا گم شدم و جست‌وجو کردنم فقط تشنه ترم کرده، میدونم که زیر بهمن زنی توی گوش من آواز می‌خوند، زنی که قبل تر ها توی صحرا با کوزه‌ی آبی هر بار با شن ها پیدا می‌شد و طوفان بادی می‌رفت، می‌دونم که زن چطور با چرخ خیاطی در اون مغازه‌ی نمور این رو تختی قدیمی رو دوخته، میدونم که زن گیس های بلندش</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 20:36:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1753</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1752</link>
<description>چیزی که برام جالبه این عه که چقدر بچه های نسل جدید توی نوجوونی می‌تونن فکر های روشنی داشته باشن، خیلی قابل تحسینه. ....... زیاد وضعیت جالب ندارم، روز ها زیادی به بطالت میگذرونم به کتاب خوندن و فیلم دیدن، زیاد هم ازین اوضاع ناراضی نیستم، میدونم به اندازه‌ی سنم رشد نکردم، فقط بزرگ شدم. ..... اگر سرکار برم، و درسم رو شروع کنم و یک نفرم افزار دیگه رو هم کاور کنم، و بتونم یکم تفکرم رو هم باز تر کنم، بیشتر میتونم بگم نسبت به سنم ام.</description>
<pubDate>Mon, 20 Jul 2026 18:44:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1752</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1751</link>
<description>خوابم میاد و خسته‌م و حال ندارم که بخوام کار هام رو انجام بدم. هفته‌ی آینده سرنوشت سازه.</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 13:29:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1751</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1750</link>
<description>حال ندارم بلند بشم و کارهام رو انجام بدم.</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 05:34:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1750</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1749</link>
<description>امروز خیلی خیلی خستمه‌.</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2026 05:51:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1749</guid>
</item>
<item>
<title>شیرینی</title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1748</link>
<description>امروز به جای انجام دادن مابقی کار هام، تصمیم گرفتم شیرینی بپزم لبخند. و نمیدونم، بهتر بود صبح زودتر بیدار میشد و بیشتر کار می‌کردم و یک ساعت و ربع هم شیرینی درست نمیکردم. عذاب وجدان دارم بابت کاری که کردم. خیلی جالبه که یه شیرینی پختن رو میتونم انقدر توی ذهنم گنده کنم و تبدیلش کنم به بحران دوستی با نسیم یکم عجیبه، تنها کسیه که من اینجا دارم و بودن باهاش باحاله، ولی نسیم از دسته آدم هایی عه که خیلی رویا و خیال قوی ای داره، در لحظه می‌تونه دروغ هایی بگه که</description>
<pubDate>Fri, 17 Jul 2026 13:30:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1748</guid>
</item>
<item>
<title>چی میشه</title>
<link>https://shalambout.blogfa.com/post/1747</link>
<description>بگذریم، حالا من اینجام، در این جمله، جمله ای باید تموم بشه. موقع از مسئولیت شونه خالی کردن و دوان دوان به سراغ آرزو های رنگی رفتن نیست و همچین قصدی هم هرگز ندارم ولی نمیدونم با آینده‌م باید چکار کنم. مثل بچه ای که توی بازار گم شده و نمیدونه کجا خانواده‌ش رو پیدا کنه گم شدم و دنبال چیزی میگردم که بتونم دستم رو به سمتش دراز کنم، هدفی، رویایی، معنایی نمیدونم، شاید علت اینکه آینده‌م رو نمی‌تونم در این رشته تصور کنم این عه که نمیخوام آینده ای درش داشته باشم؟</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 18:28:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>shalambout</dc:creator>
<guid>shalambout.blogfa.com/post/1747</guid>
</item>
</channel>
</rss>
